بعضی وقتها دلت بهونه می گیره .نگات اسیر یکی شده . دلت می ره. هل میشی وقتی می خوای یه عشق و بگی. با یه بو می ری جاده چالوس جکرکی سیابیشه ، با یه آهنگ می ری کویر و یاد آسمونش یاد مرام رفیق وقتی شر می کردی یاد اونی که می خواستیش ولی هیچ وقت بهش نگفتی یاد اون دختر کوچولوی مو منگولی که تمام زندگیش قلعه شنیش بود که داش لبه ساحل می ساخت یاد دکتر بازی بچگیات با دختر همسایه......این موقع ها که احساست در گیره می دونی یه چیزیت هست یا دردت اومده یا یک حس خوب باهات..هه چه احساسی شد !