تبليغاتX
سپهر
نا کجا آباد
می تونه ناکجاآباد معادل اوتوپیای یونانی باشه ؟

در روزگاری که من از حجره ی زنان نفوذ برون کردم و از بعضی قید و حجر اطفال خلاص یافتم ، یک شبی عشق شبه شکل در معقر فلک مینا رنگ مستطیر گشته بود(. . .)بعد از آن ، هوس دخول خانگاه پدرم سانح گشت.خانگاه را دو در بود. یکی در شهر و یکی در صحرا و بستان. برفتم و این در که در شهر بود محکم ببستم ، و بعد از رتق آن قصد فتق در صحرا کردم. چون نگه کردم ده پیر خوب سیما را دیدم که در صفه ای متمکن بودند ، مرا هیات و فر و هیبت و بزرگی و نوای ایشان سخت عجب آمد و از اورنگ و زیب و شیب و شمایل و سلب ایشان حیرتی عظیم در من ظاهر شد چنانکه  گفتار از زبان من منقطع شد(. . .) با وجلی عظیم و هراسی تمام یک پای را در پیش می نهادم و دیگری را باز پس می گرفتم.(. . .) پس گفتم دلیری نمایم و به خدمت ایشان مستعد گردم هر چه باداباد. نرم نرم رفتم و پیری را که بر کنار صفه بود قصد سلام کردم ، و انصاف را از غایت حسن خلق به سلام بر من سبق برد . به لطف ، در روی من تبسمی بکرد چنانکه شکل نواجدش ذر حدقه ی من ظاهر شد.(. . .) پرسیدم که بی خورده بزرگان از کدام صوب تشریف داده اند؟ آن پیر که بر کناره ی صفه بود مرا جواب داد که ما جماعتی مجردانیم ، از جانب ناکجاآباد می رسیم. مرا فهم بدان نرسید ، پرسیدم که آن شهر از کدام اقلیم است؟ گفت از آن اقلیم که انگشت سبابه آنجا راه نبرد. پس مرا معلوم شد که پیر مطلع است.

                                                                                        سهروردی-حکایت آواز پر جبرییل

حس
بعضی وقتها دلت بهونه می گیره .نگات اسیر یکی شده . دلت می ره. هل میشی وقتی می خوای یه عشق و بگی. با یه بو می ری جاده چالوس جکرکی سیابیشه ، با یه آهنگ می ری کویر و یاد آسمونش یاد مرام رفیق وقتی شر می کردی یاد اونی که می خواستیش ولی هیچ وقت بهش نگفتی یاد اون دختر کوچولوی مو منگولی که تمام زندگیش قلعه شنیش بود که داش لبه ساحل می ساخت یاد دکتر بازی بچگیات با دختر همسایه......این موقع ها که احساست در گیره می دونی یه چیزیت هست یا دردت اومده یا یک حس خوب باهات..هه چه  احساسی شد !

 

 

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است. Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog