در روزگاری که من از حجره ی زنان نفوذ برون کردم و از بعضی قید و حجر اطفال خلاص یافتم ، یک شبی عشق شبه شکل در معقر فلک مینا رنگ مستطیر گشته بود(. . .)بعد از آن ، هوس دخول خانگاه پدرم سانح گشت.خانگاه را دو در بود. یکی در شهر و یکی در صحرا و بستان. برفتم و این در که در شهر بود محکم ببستم ، و بعد از رتق آن قصد فتق در صحرا کردم. چون نگه کردم ده پیر خوب سیما را دیدم که در صفه ای متمکن بودند ، مرا هیات و فر و هیبت و بزرگی و نوای ایشان سخت عجب آمد و از اورنگ و زیب و شیب و شمایل و سلب ایشان حیرتی عظیم در من ظاهر شد چنانکه گفتار از زبان من منقطع شد(. . .) با وجلی عظیم و هراسی تمام یک پای را در پیش می نهادم و دیگری را باز پس می گرفتم.(. . .) پس گفتم دلیری نمایم و به خدمت ایشان مستعد گردم هر چه باداباد. نرم نرم رفتم و پیری را که بر کنار صفه بود قصد سلام کردم ، و انصاف را از غایت حسن خلق به سلام بر من سبق برد . به لطف ، در روی من تبسمی بکرد چنانکه شکل نواجدش ذر حدقه ی من ظاهر شد.(. . .) پرسیدم که بی خورده بزرگان از کدام صوب تشریف داده اند؟ آن پیر که بر کناره ی صفه بود مرا جواب داد که ما جماعتی مجردانیم ، از جانب ناکجاآباد می رسیم. مرا فهم بدان نرسید ، پرسیدم که آن شهر از کدام اقلیم است؟ گفت از آن اقلیم که انگشت سبابه آنجا راه نبرد. پس مرا معلوم شد که پیر مطلع است.
سهروردی-حکایت آواز پر جبرییل
