بعضی وقتها یک تغییر نگاه، کل معادلاتو حسابی به هم می زنه . اون موقع هایی که درگیر یک بهرانی ، یه حادثه ، یه اتفاق که با بقیه فرق می کنه و همه ی فکر و ذکرت درگیره اونه. از اینکه قراره چه جوری تموم بشه می ترسی. یه جور ترس از آینده. تو اون شرایط اونقدر می خوری به در و دیوار فضای ذهنت که به هیچ کدوم از اینها هم فکر نمیکنی و همه ی اینها تو دنیای ناخودآگاهت اتفاق میفته. فضای ناخودگاه همون لحظه ایه که داری رانندگی می کنی و اصلن نمی فهمی چه جوری به مقصد رسیدی و این پروسه ی عوض کردن دنده و چرخوندن فرمون همگی خود به خودی انجام می شه و تو اون موقع انتخاب گر نیستی.هر کدوم از ما یاد گرفتیم ترسمونو خشممونو یا حتی شادیمونو چه جوری بازی کنیم. یعنی در اون لحظه چه رفتاری از خودمون بروز بدیم. ولی من دارم از تغییر نگاه حرف می زنم. حرف جدیدی هم نیست اصلن. اینکه چه جوری پدیده های اطرافمونو معنی می کنیم. برای مثال مگه دزدی رو بد نمی دونیم ؟ پس چرا برای رابین هود دست و هورا می کشیم . دزدی دزدیه. حالا یکی می بره می ده گدا یکی نه. اونش به تخمت. حرفم چیز دیگه ایه. نمییییییییدونم ......
یه سری چیزا هس که با حرافی نمی تونی بگی. این هستی همش عرصه ی تجربه س. آخرش که چی؟
شایدم اینقدر سادست که می تونی فقط بشینیو از تابش آفتاب از لابلای شاخه های درختها لذت ببری...
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند آلوچه است .
