سوالات بنیادی . سوالاتی که ما با جواب آنهاست که زندگی می کنیم . آنها نشان می دهند ما کجا ایستاده ایم و به چه نگاه می کنیم . سوالاتی که گاه با بی جوابی، به آنها جواب می دهیم . بعضی ها در مکاتب و ادیان و بعضی ها در لوله های آزمایشگاه به دنبال جوابی برای آن هستند . انشیتین معتقد بود برای حل مساله ای باید آگاهی را از مرتبه ی ایجاد مساله بالاتر برد تا بتوان آن را حل کرد . کوچکی یا بزرگی مساله ای تنها نشان از کوچکی و بزرگی ما دارد .همه ی ما به گونه ای لحظات خاص تغییر سطح آگاهی را تجربه کرده ایم . که ممکن است این فرآیند آگاهانه یا نا آگاهانه بوده باشد . این لحظات ممکن است با شادی،غم،خشم،ترس شروع شده باشد . ولی وجه اشتراک همه ی آنها تغییر است . به قول ژید خطاب به ناتاناییل : زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه به آن می نگری . الان کجا ایستاده ای و به هستی از کجا می نگری ؟ هر جا که هستی بهترین جاییست که می توانی باشی، تو درست آمده ای . چون به تجربه ی أن نگاه نیاز داشتی . و در هر حال حق با توست ای عزیز . درست است که تو نمی توانی تقدیر را تغییر دهی . اما می توانی خودت را تغییر دهی . خود جدید تقدیر جدیدی خواهد داشت .
دوست داری پرواز کنی ؟
اول خودتو ببخش ، بعدش منو
حالا می تونی بپری....
وقتی که تو را دوست می دارم
بارانی سبز می بارم
بارانی آبی
بارانی سرخ
بارانی از همه رنگ.
از مژگانم گندم می روید
انگور
انجیر
ریحان و لیمو.
وقتی که تو را دوست می دارم
ماه از من طلوع می کند
و تابستانی زاده می شود
گجشکان مهاجر باز می آیند
و چشمه ها سرشار می شوند
وقتی به قهوه خانه می روم
دوستانم
گمان می کنند که بوستانم!
نزار قبانی
