تبليغاتX
سپهر
کمی دیوانه وار
ــ چند کار از واسکونسلوس خوندم . الان که فکر می کنم می بینم ، خوندم که فقط خونده باشم . روان بود اما فکرو مشغول نمی کرد . آدم وقتی کارای قوی می خونه بد عادت می شه شاید . دایرة المعارف انسان شناسی بالزاک .

ــ آیا روح شما تحت تاثیر دودلیها و تردیدها واقع می شود ؟ آیا در مسایل بی اهمیت هم همین حال را دارید ؟ آیا در ذهن خود فکری کاملن بی اساس و بیهوده که برای خودتان رنج آور باشد راه می دهید ؟ آیا این قبیل افکار گاهی پیش می آید یا همیشه ؟ آیا عواطف انسان هویت او را نشان می دهد ؟

ــ اگر انسان نبود خدا وجود داشت ؟ انسانهای ابتدایی پدراشونو خدای خانواده می دونستند . بعد از مردن پدر ، فرزند بزرگر خدایی می کرد . در اصل خدا قبلیه در خانه اش مدفون بود و اونو قادر مطلق می کرد . دو کولانژ هم یه سری نوشته داره تو همین زمینه . چند قرن بعد این خدا از خونه به خارج رفت و به صورت خدایان ۱۲ گانه ای در اومد که تو یونان و روم پرستش می کردند . بعدها این خدا از زمین به آسمون رفت و به صورت خدای نادیده در اومد . وجود اون از نظام کاینات و علل فاعلی و علل غایی ثابت شد . پس انسان هم سایه ای از خدا بود که چون وجود داشت خداوند هم وجود داشت .

ــ یک جورهایی این جهان در نفس خودش معقول نیست . رویارویی این دنیای غیر عقلایی با میل شدید بشر به وضوح و روشنی که تو اعماق وجودش بانگ انداخته ، همه چیز رو  پوچ و بی معنی کرده . پوچی هم به انسان وابسته س هم به جهان . در حال حاضر هم تنها حلقه ی اتصالشونه . پوچی حاصل مقایسته س . اما در هیچ یک ار عناصر مورد مقایسته نیست ، زاده ی رویارویی اونهاست .

در باب نقد ادبی ...
درست است آن زمانی که دکتر زرین کوب پاس فضل و کرم و ارشاد (به گفته ی خودش) علامه ی خویش استاد بدیع الزمان فروزانفر را به جا می آوردند و کتاب « آشنایی با نقد ادبی » را به رشته ی تحریر در می آوردند ، ما دوران فرار از مکتب خانه را هم نمی گذراندیم ، با این حال نمی توان از سر بعضی قضایا غافل ماند .

من نمی گویم الزاما نقد ادبی یا کلا نقد هنری ، حربه ی اخته شدگان و ناتوانان در ابداع ، تلقی می شود ولی اینکه نقد ادبی مجاهده ایست عاری از شائبه ی اغراض و منافع تا بهترین چیزی که در دنیا دانسته شده است و یا به اندیشه ی انسان در گنجیده است شناخته شود ، چرند است . و یا مثلن باز شناساندن سره از ناسره .

مساله بر سر برداشت های ذهنی ماست . و این کاوشی پدیدارشناسانه را می طلبد و نه روانکاوانه . چرا که از نظر من روانکاوی حرکتی قهقرایی به سوی صورت های کهن و دیرینه را می طلبد ، در حالی که پدیدارشناسی حرکتی را مطرح می کند که در آن معنای هر صورت نه در صورت پیشین ، بلکه در صورت پسین آن نهفته است .

چیزی که در نقد ادبی نباید فراموش شود مساله ی هرمنوتیک است . جهان تاویل ها و تفسیر ها . اصلن دلیل آنکه تاویل ، معضل تفسیر های گوناگون را پیش کشید ، آن است که قرائت هر متنی خواه ناخواه در درون یک سنت یا یک نحله ی فکری زنده صورت می گیرد . اما فهم بشری ، در فاصله ی میان زندگی و مرگ ، ناچارست از مجموعه ای از زمینه های هرمنوتیک گذر کند که معنا در آنها پراکنده و پنهان است .

از آنجایی که نشانه ها بیش از یک معنا دارند ، بسی بیشتر از آنچه به نظر می آیند ، بیان می کنند . به راستی چه شباهت و قرابتی در آثار شکسپیر و هومر و دانته و داستایوسکی و حافظ در کار است . یا تفاوت یک موزیک خالطور تازه شاش کف کرده ی  لوسانجلسی با سمفونی ۵ بتهوون در چیست . خارج از بازیه نقد ذوقی یا علمی .

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است. Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog