تبليغاتX
سپهر
من نه منم ، نه من منم
با اینکه روزها بلندتر شده ، ولی وقتی بر می گردم خانه هوا نمور تاریک شده . بوی خاک تازه می آمد . پیرمرد باغ روبرویی ،با آن هیکل ریز و فرزش شاخه های حرص شده را می کشید کنار جوب آب . مثل اینکه آنجا باغبان باشد . باد سیاهی می آمد ولی خنک بود . آدم کیف می کرد . کوچه که بن بست بود ، آب این جوی به کجا می رفت . ته کوچه چراغی سوسو می سوخت . از آنهایی که قبل از تاریکی مطلق روشن می شود . جلو تر که رسیدم دیدم پیر مرد نشسته با پینه های دست و بالش ور می ره . گفتم "بابا جان می آی حیاط باغ ما رو هم جارو کنی ؟ آخر پر شده  از برگهای خشک . هر صبح زیر پاهام خش خش می کنن" .هیچی نمی گفت .داد زدم "آهای آقا جان !" .یه نگاهی به هوا انداخت و لبای ماسیدش را باز کرد ، با اکراه گفت  "آب جوق سرده ، هی هی " . بعدشم تندی دوید از کوچه بیرون .

دور تا دور حیاط سپیدارهای خشک بود . حوض را که رد می کردم می ر سیدم به در ورودی .در مشبک بود و پر از شمسه و ترنج . اول می رفتم طبقه ی اول ، می نشستم در کلاه فرنگی ، بالای سرسرا . مثل اینکه یکی از پنجره های اتاق طنبی باز باشد ، از آن پنجره های اروسی . باد می زندش بر هم . از این بالا از باغ روبرویی گرفته تا تپه های "خان خره" همه معلوم است .

کلی از کارهای این خانه را ، آقای محتشم ، وکیل مهینه سرانجام داد .همیشه دنبال فرصتی بود تا مثلن بگوید "خداینامه همان شاهنامه است" . زنگ صدایش هنوز در راهروهای این خانه می پیچد .

از تالار که می گذشتی ، آن پشت اتاق من بود . فقط آنجا اساس بود و یک صندلی در کلاه فرنگی . به آشزخانه می روم ، چیزکی آماده نیست . ناگت گوشت می گذارم داخل ماکرو ویو . اسطرلابی آن کنار آویزان است .  بطری شراب را باز می کنم چند قلپ می خورم . گوشه ی دیوار چشمم می خورد به کتابی رنگ رو رفته و گرد دوران گرفته . درست معلوم نبود چه نوشته ، چیزی شبیه "تذکره نصر آباد......"(بقیه اش پاک شده بود ، رفته بود ) .صفحه ای را می آورم ، " کس باشد که بر دنیا شنود و کس باشد که بر هوا شنود و کس باشد که بر دوستی شنود و کس باشد که بر فراق و وصال شنود ، این همه وبال و مظلمت آن کس باشد . و کس باشد که بر معرفت شنود هر کس در مقام خویش سماع می کند ".

با صدای بوق ماکرو ویو از جایم می پرم .

برخورد تازه با زندگی
در اینجا چیزی زنده نیست ، چیزی اندوهگین یا شاد نیست .

اما اگر از اشکها و خنده ها به تنگ آمده ای و از فراموشی این جهان پریشان تباه شده ای و فارغ از عفو یا لعنت ، می خواهی طعم لذتی واپسین و تیره را بچشی ،بیا ! بیا ببین که زمین در جامه ی آتش خود به اغما افتاده است.این روزها با گامهای ملایم بسوی پست ترین شهر ها باز می گردم.همه چیز خاموش است.

تو می توانی شاعر نباشی ، اما مجبوری که شهروند باشی . آره ؟

دیشب یا قبل ترش از اون اتفاقهای کافکایی برایم افتاد . ولی یه دفعه همه خنب ها تهی گشت و هنوز در خمارم . آخه حالم داره به هم می خوره ، معدم را می ریزند به هم  این عوضی های پاکدین و بورژوا . باید رسمن گه مالید بر این نظم موجود .

یه چیزی و اون اینکه ، عرق کردن بر اثر اکسپرسیون ، یعنی کسانی که در  حال احتضارند ،قطره های عرقی است که بر چهره ی کسانی که درد شدید می کشند ، ظاهر می شود . اینه که حال می کنم با اکسپرسیونیسم . کلایست ، بودلر ، رمبو ، نیچه ،کیر که گور . آدمای خرابی که من می خوامشون .

گودو امروز نمی آید ، ولی فردا حتمن می آید .

تمام قصه همین بود

    فرصتی نیست که از خم به سبو ریزی می

  لب من بر لب خم نه،که همین یک نفس است

 
باغ افسون زده
صدای جیغ یک زن نبود ، زجه های یک مرد بود . هوا مه نبود باران هم نیامده بود ، ولی همه چیز غلیظ و نمناک بود . دیوار خرابه ی ته باغ همیشه جای خوبی بود . پای دیوار را برگ های پوسیده و لای و خاک گرفته بود . فکر می کردم زیر این خاک کدر باید پر از کرم هایی باشد که همش به هم می لولند و آنقدر به هم فشار می آورند تا خستگیشان حسابی در رود . می خواستم به این زمین چنگ بزنم و کثافت از لای انگشتانم بجهد بیرون ، ان وقت بود که مطمئن می شدم کرمهای زیر خاک آرام آرام ، از دستانم بالا می روند و ترشحات مغزم را ذره ذره می مکند . ولی نمی شد . به محض این که روی این تکه سنگ می نشستم ، انگار که میخ کوب شده باشم ، نمی توانستم از جایم بلند شوم و فقط به ته باغ که نقطه ای تاریک و خیره کننده بود ، زل می زدم.

تازه وقتی که لای بوته های تمشک ، یا چیزی شبیه آن ،که پر بود از خار بچه های تیز ، گرفتار شده بودم و طعم شور خون گونه های خراشیده ام را مزه مزه می کردم ، فهمیدم صدای جیغ یک زن ـ نه ـ صدای زجه های یک مرد است که مرا از روی آن سنگ بلند کرده . هل شده بودم.

اگر هنوز بچه بودم ، حاضر بودم تمام پولی را که می خواستم برای پادیواری شرط ببندم ، به زهرا دختر همسایه بدهم تا برای خودش بستنی یا حتا ساندویچ مربا بخرد ، تا که من راهم را در این باغ افسون زده پیدا کنم.

آن طرف تر احساس کردم ، سرمایی پاهایم را می گزد . لجن و تعفن بود که لابه لای آن سر می خوردم.ـ نه ـ باتلاق نبود چون خیلی وقتها زیر پایم سفت می شد ، خیلی سفت ، انگار که روی جمجمه ی یک گاو پیر پا گذاشته باشم . جلو می رفتم ولی چه فایده ، آن قدمی که فکر می کردم ، استوارترین باشد مرا تا قعر لجن فرو می برد.

یادم آمد ، آن روزهایی را که می خواستم اثرگذار باشم . می خواستم آشنا باشم . روزهای بلوغ و خواست گنگ دانستن .صدای جیغ یک زن نبود ، صرای زجه های یک مرد بود . اگر می توانستم خودم را به آن درخت تنومند آن طرف خندق برسانم ، هم چیز درست می شد . از همه چیز خلاص می شدم . وقتی به درخت نزدیک رسیدم ، تنه ی درخت را  در بغل گرفتم . احساس کردم تمام بدنم از مغز استخوانم شروع به سوختن کرده . خواستم خودم را جدا کنم اما سمغ درخت من را گرفتار کرده خودش کرده بود . سمغ داغ و چسبناک . سمغی که تمام اجزای بدنم می توانست در آن حل شود .

شاید خیلی وقت پیش باید به مرگ تدریجی ام ، که مثل این درخت من را در آغوش گرفته بود ، پی می بردم . آن روزها که پختگی مغزم را رقیق کرده بود و استخوان هایم نرم شده بودند .صدای زجه ها این دفعه آن قدر نزدیک بود ، یک باره از درخت کنده شدم ، تکه ای از گوشت رانم بر درخت ماند . گوشت کرخت و پیر آدمی زاد .

دیگر از اینجا می توانستم طرح یک آدم را روی ماسه های دانه درشت ته باغ ، همان جا که همه چیز ساه می شود ، ببینم . با هر قدمی که بر می داشتم او به من نزدیک تر می شد . معده ام به هم خورده بود . نزدیک تر که شدم قیافه اش برایم آشنا آمد . چهره ای باد کرده که سیاهی چشمانش از ته باغ هم تاریک تر بود . دلم برایش گرفت . نه برای او که برای جنس آدمی زاد . که برای خودم . او من بودم که جان می داد یا شاید من او بودم . به هر حال تنش بوی زغالی را می داد که تازه با شاش خاموش کرده باشند .

صدای جیغ یک زن نبود ، صدای زجه های یک مرد بود .

شاعر فیلسوف یا فیلسوف شاعر
مختصری درباره ی نیچه

فردریش گیوم نیچه در ۱۸۴۴ در خانه ی کشیش دهکده به دنیا آمد.از طرف مادر و هم پدر از کشیش های لوتری بود.پدرش کشیشی پروتستان بود.البته نیچه با مسحیت و کلیسا در ستیز بود.چون معتقد بود مسیحیت به نفی زندگی بر می خیزد یعنی در واقع ارزشهای ضد زندگی را رواج می دهد و کلیسا احساس گناه را در انسان می پروراند.او نهضت اصلاح لوتر را خیانتی برای احیای کلیسا به حساب می آورد،نهضتی که شادابی را از جنبش رنسانس می گیرد.

کودکی با استعداد بوده و در محیطی زنانه با خواهر جوان ترش الیزابت بار می آید. و بعدها چگونگی رابطه اش با زنان ناگزیر بر احساساتش تاثیر می گذارد.او در رابطه اش با زنان کامیاب و خوشبخت نبود.خواهر و مادرش هم بر افکار و نیازهای عاطفی اش پی نبردند.در رشته ی زبانشناسی کلاسیک تحصیل می کند.از همان وقت است که فلسفه با تصویر شوپنهاور گوشه گیر ذهنش را مشغول می کند.اگر درست بگویم از سال ۱۸۶۹ است که در دانشگاه بال استاد زبان شناسی کلاسیک می شود.شاید در روزگار ما هستی چیز دیگری جز زبان نیست و تنها در قالب زبان ادراک می شود.من میلی به انگیزه ای خاص و عاملی در  اندیشه ی نیچه می بینم که او را به جلو می برد و شاید همین باعث می شود به مانند ویتگنشتاین در قعر فلسفه ی زبان فرو نرود.

کمی درباره ی رابطه های این آدم بگوییم که خالی از لطف نیست.آن دوره ای که با واگنر رابطه ای صمیمانه داشته را در شمار لذت بخش ترین روزهای زندگی اش می خواند.فکرش را بکنید نیچه و واگنر!این آقای ریشارت واگنر یکی از اثر گذار ترین آهنگسازان دوران خود بود.کسی که ده برابر حقوق سالانه اش را سر قمار غرض بالا آورده بود.واگنر به کوزیما دختر آقای لیست(فرانتز لیست کسی که با پیانو نواختنش دل های زیادی از پاریس تا مسکو به تسخیر در آورده بود)دل بست.البته این خانم کوزیما همسر دوست صمیمی واگنر بود و جالب اینجاست بدانید کوزیما هنور همسر دوست صمیمی واگنر بود که از واگنر دو فرزند به دنیا آورد.و وقتی دوست واگنر به رحمت ایزدی رفت،واگنر و کوزیما با هم ازدواج می کنند.حالا واگنر شصت ساله است و کوزیما سی ساله که نیچه عاشق کوزیما می شود و درگیر طرحی عاطفی!!!در این دوران نیچه این احساس نا مطبوع را دارد که واگنر فرا یافت خیلی از پدیده ها را از او وام می گیرد.تا جایی که کتابی خرده گیرانه درباره ی واگنر می نویسد

در جنگ ۱۸۷۰ راننده ی آمبولانس می شود ولی آنجاست که می فهمد باور ندارد که پیروزی سلاح ها پیروزی فرهنگ هاست و بعد زایش تراژدی را می نویسد.دو سال بعد با لوسالومه آشنا می شود که به نظر نیچه شایسته ی عشق می آید و به سرعت از او درخواست ازدواج می کند ولی خواهر نیچه با احساس مالکیت بر او و حسادت برای قطع رابطه ی آن دو کم نمی گذارد.ناگفته نماند لوسالومه هم نیچه را از سر عشق دوست نمی داشته.اما ظاهرا بعدها کتابی می نویسد بی نهایت دل پذیر درباره ی نیچه که نخوانده ام ولی تعرفیش چند جا آمده.

در آخر نیچه دچار فلج تدریجی مغزی می شود.پدرش هم به نوعی بیماری مغزی درگذشت.به نظر می رسد هیچ چیز از آثارش را به یاد نمی آورد،اما همچنان موسیقی می نوازد.پیشرفت بیماری تا مرحله ی جنون و احتضار ادامه می یابد.نیچه در سال ۱۹۰۰ در وایمار در می گذرد.

خواهرش الیزابت پس از مرگ او آرشیو نیچه را سازمان داد.وشاید بزرگترین خیانت را به او کرد.او سعی کرد نیچه را به خدمت ناسیونال سوسیالیسم بگیرد.

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است. Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog