تبليغاتX
سپهر
کارمند
صبح است ساقیا،قدحی پر شراب کن....

بله من از این آهنگ چه لذت ها که نبردم.هر روز صبح ضبط شروع به کار می کرد(این طور تنظیم شده بود،راس ساعت ۷،نه یک دقیقه کمتر و نه یک دقیقه بیشتر)این آهنگ را پخش می کرد،من بیدار می شدم.در دل می گفتم آه امروز روز من است،اصلن امروز آفتاب برای موفقیت من طلوع کرده است.

ولی حالا ذله شده ام،دیگر نمی خواهم با این آهنگ بیدار شوم.چه قدر به نظر تکراری می آید.همان بازی قدیمی است،آن قدر می خواند تا که بلند شوم و خفه اش کنم،حرامی را.آخر کسی نیست بگوید،قدح پر شراب این موقع صبح ؟برای که ؟ برای مجانین ؟ نه من مجنون نیستم.هنوز دهنم از می خواری دیشب گس است،اسم شراب یا هر چه آن را به یاد من اندازد،اذیتم می کند.کاش یک روز،سگی تازی از اینجا گذر کند.راس ساعت ۷.و آنقدر بر این ضبط و باندهایش بشاشد تا از کار بیفتند.

تا خودم را کش دهم و بلند شوم،ساعت شده ۷:۳۰.نمی دانم لامذهب،این چه چسبی است که نمی گذارد صبحها از رختخواب کنده شوم.وقتی چایی را می گذارم که دم بکشد،مثل روز روشن است که آخر هم یادم می رود نوش جانش کنم و کتری برای صدمین بار می سوزد.پیراهنم را معوج میپوشم و با تنبان آویزان دنبال ماشین اصلاح.تا یادم هست فندکم را بر دارم که وسط راه طبقات مثل کرگدن دوباره پله ها را بالا نپرم.این آسانسور هم که همیشه خراب است.ترجیح می دادم سیگارم را روی یک کاناپه زیر آفتاب دود کنم تا موقع دویدن،آن هم در سربالایی این کوچه ی خراب شده.چه می شد اگر یک روز،فقط یک روز،پسر الدنگ همسایه به موقع پایین حاضر می شد تا سرویس مدرسه،با این بوق گاوی اش پرده ی گوش مرا  چنگ نزند.حالا دیگر باید آن پیر مرد را ببینم.درست انتهای کوچه،بعد از شمشادها.همین طوری ایستاده،در و دیوار را بر انداز می کند.محض رضای خدا،یک روز هم که شده به یک کوچه ی دیگر برو و به در و دیوار آنجا خیره شو.نمی روی ؟باشد،پس حداقل تن لشت را تکان بده و آن ورتر بایست.هر روز همین جا باید بایستی ؟

یکی هم بیاید به این راننده ی ننه مرده که هر روز ساعت ۸، نبش کوچه ی دوم،روبه روی آن قصر سفید منتظر اربابش است بگوید آن قدر آن شیشه ی بی صاحب مانده ی ماشین لکنتی(که بیشتر به کشتی می ماند)را بساب که خون از منافذ بدنت فواره بزند بیرون.

وقتی به بالای پل عابر رسیدم،طبیعتن اتوبوس به آرامی از زیر پاهایم،از زیر پلی که درست روی آنم رد می شود و یکباره نا پدید می شود.مثل هر روز.و من داد می زنم اوهوی!نگه دار!!! و او نگه نمی دارد مثل هر روز.خوب طبق معمول منتظر آن جوانک می شوم.همان که درب ماشینش هنوز خراب است و یک انجوجک از آیینه اش آویزان.همان که کرایه را دوبل می گیرد و من هیچ اعتراضی نمی کنم.بله می دانم« در از بیرون باز می شود».چرا باید هر روز این جمله ی رکیک را از دهانت بشنوم......

اینطور نمی شد ادامه داد.باید همه چیز را عوض می کردم.از فردا با خود قرار گذاشتم دیگر با آن موزیک بیدار نشوم.با اداره هم صحبت کردم و به دروغ گفتم که بنده راهم دورتر شده و کمی دیرتر حاضر می شوم.اگر می توانستم صبحها دیرتر راه بیفتم،هیچ کدام از بدبختی های گذشته را نمی داشتم.مثلا آن پسرک را سرویس مدرسه برده یا آن پیر مرد لابد خسته شده و رفته.یا من می توانستم با خیال راحت با اتوبوس بعدی بروم.

شبی که قصد کردم،از فردا همه چیز تغییر کند تا صبح یک دم کابوس میدیدم که آلان است که ضبط روشن شود و بخواند:صبح است ساقیا....... . نه امکان نداشت چون آن کاست را عوض کرده بودم.آخرین بار که از خواب پریدم،هوا گرگ و میش بود.بلند شدم تا نگاهی به ضبط صوت بیندازم.خاطرم جمع نبود.همین که نگاهم به دو سوراخ کاست، که از پشت شیشیه ی درب ضبط نمایان شده بود افتاد،انگار که به چشم های جغد زل زده ام.من آن آهنگ جادوشده را دوباره،ده باره،صد باره می شنیدم.با همین گوشهای خودم.ضبط خاموش بود اما.نه غیر ممکن بود.حتا سیمش را از برق کشیدم.اما فایده ای نداشت.دست آخر ضبط را بلند کردم و عین دیوانه ها بر زمین کوبیدم.به یکباره صدا آن قدر زیاد شد که احساس کردم کر شده ام.از حال رفتم.

وقتی به خودم آمدم خیلی دیرم شده بود.خواستم از رفتن به اداره صرف نظر کنم ولی امروز می توانستم با خیال فارغ در کوچه ها قدم بزنم،سیگاری دود کنم و سلانه سلانه بروم تا به اداره برسم.بدون اینکه آن مزاحم های همیشگی،آن آدم های بی شرم را ببینم.دیگر چه بهتر از این ؟

پله ها را که پایین می آمدم،احساس سر گیجه کردم.می دیدم که پله ها را خز و لجن گرفته و از در و پیکر خونابه جاری شده.اما اینها طبیعی بود،حالا دیگر همه چیز عوض شده بود.اینها فقط یک سری علایم در برابر تغییرات بودند.به این فکر اوفتادم که بهتر است خودم را خیلی زود به اداره برسانم و لاس زدن با کوچه ها و قدم زدن بماند برای بعد.شروع کردم به دویدن.یک لحظه پسرک الدنگ همسایه را دیدم.به محض اینکه من را دید با دستش به کسی علامت داد.به سرویس مدرسه اش.همان صدای بوق گاوی بود.اما این بار بدتر.انگار که جگرم را داغ می زدند.باید خودم را از مهلکه نجات می دادم.آن دورتر می دیدم که پیر مرد، دوان و چالاک خودش را به انتهای کوچه،همان جا که شمشادها تمام می شوند،می رساند.به خود قبولاندم که باید زودتر از او به آن نقطه برسم.بله به نقطه ی ماموریت او.حتا یک لحظه هم خودش غنیمت است.اما افسوس که او خیلی زودتر از من آنجا حضور داشت.

نبش کوچه ی دوم،اربابی داشت دست گلی اش را به شیشه ی ماشینش(که بیشتر به کشتی می ماند) می مالاند،و از این کار حظ می کرد.راننده ی ننه مرده همان طور که زار می زد،سعی می کرد اشکهایش روی شیشه ی ماشین بریزد و حیف و میل نشود.

به محض اینکه به بالای پل عابر رسیدم،ملتفت شدم جوانک به اتوبوس ندا می دهد که می تواند برود.همین که به طرف ماشین آن جوانک می رفتم،کرایه ام را آماده می کردم.باید دوبل باشد.

کجاییم و در چه کاریم ؟
بعضی لحظه ها،آدمها،رابطه ها و تجربه ها جاودانه می شوند برایمان،و به واسطه ی یک موزیک،یک بو،یک رنگ،یک کافه،یک کتاب،یک بطر مشروب،یک بیت شعر،یک جاده،یک فنجان چای،یک ساقه ی خشکیده ی گل،یک بستر یا یک نخ سیگار ،یک منظومه ی زیبا یا درناک،کرختی یک تفکر و یا یک جفت کفش تداعی می شوند برایمان.و ما آنها را دوباره به یاد می آوریم.چه خوشمان بیاید چه نیاید،روزی بر زندگی ما تاثیر گذاشتند،و شاید مسیر زندگی ما را عوض کردند.بعضی از آن آدمها و بعضی از آن لحظه ها،از آن نگاه ها،مو به تن سیخ شدن ها،رخوت ها،ناله هاولبخنها هنوز هم در زندگی ما هستند فقط شاید شکلشان عوش شده.

معیارهای جدی ترین رابطه های گذشته را شاید حالا فقط با لبخندی کج و ماسیده یاد کنیم.اما با احترام شاید.آخ که لذتش را بردیم.

اما همه ی اینها در حال معنی می گیرند.همان طور که گذشته و آینده مفهوم خودشان را،مدیون این لحظه ی حال هستند.نه گذشته ای در کار است،نه آینده ای.فقط دم است.کجاییم و در چه کاریم ؟ یاد حرف سن فرانسوا می افتم:«درصدد تغیر دنیا بر نیایید،دنیای خودتان را تغییر بدهید».خیلی ها دیگر نیستند،رفتند،مردند.حضورشان اما هست هنوز.در راه چیزی مردند که به برکت آن زندگی کرده بودند.آیا دنیا فقدان آنها را حس می کند ؟دنیا وقت اینگونه انیدیشه ها را ندارد.فقط نعره میزند:به پیش! به پیش!!! اگر چه گاهی این پیش رفتن،به معنی واپس رفتن باشد و یا حتی انهدام جهان.

تجربه های شهودی خیلی به ما کمک کردند.ولی خوب،هزینه های خاص خودشان را داشتند.کاش بعضی چیز ها را هیچ وقت نمی فهمیدیم.از طرفی باید همه چیز را بفهمیم و سر در بیاوریم،هر چند هم که تلخ باشد.هر چه می گذرد محافظه کارتر می شویم.دیگر با مناعت و نرم پنجگی، مقابل سدهایی که جلویمان علم می شود،به چاره می اندیشیم.چه احمقانه!و با خیلی از چیزها کنار می آییم.شاید رسم بازی همین باشد.

به رود زمزمه گر گوش کن،که می خواند،سرود رفتن و رفتن و بر نگشتها....

در باره ی سکس
روشن نیست که چرا طبیعت،راه تولید مثل را آمیزش جنسی قرار داد .چرا بیان تجربه های ما در امور تغذیه با ابراز آن در مسائل جنسی متفاوت است.سهم فرهنگها موثر افتاده یا حکم طبیعت؟مجازیم در ملا عام غذا بخوریم اما آمیزش جنسی در انظار عمومی منع شده.

بتازگی در دوران ما،یعنی در دهه های اخیر،کمابیش تمام تابوهای اصیل،موروثی و اعتقادی مورد پرسش قرار گرفتند.چه بسا به طور ناخودآگاهانه.آنچه که زمانی به دقت پرده پوشی می شد،از قبیل به اصطلاح انحراف جنسی،به ویژه همجنس گرایی،مظاهرش اکنون در معرض نمایش همگانی گذاشته می شود.و در هیچ کدام از سرزمین های مسیحی و نه اسلامی،طبق قانون قابل مجازات نیستند.

مسیح بر صلیب میل جنسی را تجربه می کند،احساس تمنا به مریم مجدلیه.

اقسام دیوانگی ها و شوربختی ها که زاییده ی میل جنسی است و ما هر هنگام شاهد آنیم و در بسیاری از آثار برجسته ی ادبی و هنری جهان توصیف شده.به راستی شوق و نیازی مبرم تر از میل جنسی در وجود انسان چیست ؟

رابطه ی جنسی پیش از ازدواج عموما پذیرفته شده و کم کم برخوردها از آن نهیب پر هیبت عاری می شوند.

سکس به امری پیچیده در هاله ای از رسوایی بدل شده که درباره اش فقط به نجوا می توان سخن گفت .

هنر و شرق نفرین شده
شاهکارهای موسیقی غرب چیزهای زیادی به ما یاد میدهند.از رنسانس یا حتی قبل از آن،آوه ماریا اثر ژوسکن دپره که نیایشی به درگاه مریم عذراست گرفته تا دوره ی باروک کنسرتو های آنتونیو ویوالدی ،از فلوت سحرآمیز موتسارت،دوره ی کلاسیک ،تا سمفونی ۵ بتهوون در دو مینور. و آثار دوره ی رمانتیک که همیشه جایگاه خاص خود را داشتند،مثل فندق شکن چایکوفسکی ، لابوهم پوچینی و ....

نه فقط در موسیقی که در ادبیات نیز،از پیدایش ادبیات ملی در اروپا گرفته تا دگردیسی رمان،شاهد تحولات شگرف و خلق شاهکارهایی هستیم.ولو رمان نویسان در نیمه ی اول قرن بیستم،سر و کاری با تئوری رمان نداشتند ، اما باید گفت که خود آنان نظریه پرداز بودند.

هنری سازنده،آموزنده و البته برون گرا .اما ما را با هنر غرب چه کار ؟ که الگوهای فکری ما را بر نمیدارد.البته منکر جریانات و تحولات مسخ نمای شرق نیستم.این شکاف عمیق بین این دو فضا ار کجا حاصل می شود ؟ آیا از این دو فضا مطلقا یکی ماده و دیگری معناست ؟

آواز دشتی،زخمه های ساز عبادی ما را اذیت می کند ولی با آن حال می کنیم .همان طور که با لاس زدنهای حافظ . و همان طور که هایکوی ۷ هجایی«بوسون» برای یک ژاپنی :

                                                   روی ناقوس

                                                   نشسته،خواب است

                                                   پروانه ای

البته اگر تمام آنچه را در باره ی ناقوس معبد و پروانه،آن گونه که برای تخیل ژاپنی جالت است ندانیم،جنبه های گوناگون این شعر به آسانی فهمیده نمی شود.

ساموئل هانتینگتون،استاد آمریکایی موسسه ای وابسته به دانشگاه هاروارد،در مقاله ای با عنوان برخورد تمدن ها ،معتقد است جهان در آینده صحنه ی منازعات هشت تمدن عمده خواهد بود :غربی،کنفوسیوسی،ژاپنی،اسلامی،هندو،اسلاوـارتدکس،آمریکای لاتین و احتمالا آفریقایی.

با اینکه در روزگار ما دیگر تاریخ هندی،چینی،ژاپنی یا ایرانی وجود ندارد.منظورم تاریخی ویژه ی این تمدن هاست،تاریخی مستقل از شبکه ی جهانی.که تاریخ آنها اکنون جهانی است.که البته با مقاوت هایی مذبوحانه در حیطه ی عقاید موروثی و یا اعتقادی روبه رو می شود.با این همه هنر شرق رمزآلود است.و البته درون گرا.

خدایان ما همه آسمانی با ویژه گی های زمینی و خدایان غرب همه زمینی با ویژه گی های آسمانی.و چنانچه ویکتور هوگو گفته است : فرشته یگانه کلمه ای است که ممکن نیست فرسوده شود.

هنر شرق نفرین شده است.

به قول شاملو :

بر برکه ی لاجوردین ماهی و باد چه می کند این مدیحه گوی تباهی ؟

بگذار بر خیزد مردم بی لبخند ،بگذار بر خیزد !

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است. Powered by: blogfa | Translate for blogfa : ITblog