ــ هر رنگی تو بگی.
بعضی از چیزها انقدر ساده اند که چرا بعضی از چیزها آنقدر ساده اند ؟
گیسوانش بر چهره ی گلگونش ریخته و در کنارش روی تختخواب افشان بود .....پستانهای کوچک و سربالایش ، شکمش در تلاقی رانها با دو خط منحنی ظریف به آن نقطه ای ختم می شد که همچون افق پس از غروب خورشید در صومعه ای ، آرام بخش و دل انگیز است ....
پ ن : این پروست آدم خراب و خوبی بوده .
به تاریخ هنر یا اصلن همین طوری که به دنیا یه نیگا بندازی، میبینی هیچ کدوم از کارای شاخ دنیا واسه این خلق نشد که منو تو بهشون آفرین بگیم یا راجبش بشینن کرور کرور کاغذ سیاه کنند و نقد بنویسن و دست آخر بهش فلان جایزه رو بدند. واقعن یکی مث ونگوگ که در تمام طول عمرش حتی یک پنی هم از فروش تابلوهاش نصیبش نشد و حالا برو بگیر قیمت فی !!!! خلاصه آنهایی که برای دل خودشان کار کردند و از این کار حالش را بردند و هیچ گاهی نیاز به مطرح شدن ندیدند مطرح ترینها شدند و البته اثر گذارترنها .
۱-ها اومدم یه مقاله راجع به محسن نامجو بنویسم اینها رو نوشتم .خودش اومد!!
۲-خوبه ها که بدونی نمی دونی ، ولی از اون بهتره اینه که بدونی که نمی دونی که نمی دونی !!!
و با خمیازه های کشدار
می رود پی عشق بازی.
ایسا
پ ن :از این گربه ها می خوام ..
دوست داری پرواز کنی ؟
اول خودتو ببخش ، بعدش منو
حالا می تونی بپری....
بارانی سبز می بارم
بارانی آبی
بارانی سرخ
بارانی از همه رنگ.
از مژگانم گندم می روید
انگور
انجیر
ریحان و لیمو.
وقتی که تو را دوست می دارم
ماه از من طلوع می کند
و تابستانی زاده می شود
گجشکان مهاجر باز می آیند
و چشمه ها سرشار می شوند
وقتی به قهوه خانه می روم
دوستانم
گمان می کنند که بوستانم!
نزار قبانی
اینجا چه آشناس !!!!
نوشته هاش هم همین طور . بذار ببینم !!! من اینارو یه روزی یه جایی خوندم !!
بوی دیوانگی می ده همشون آخه . خدای من !!!!!!!
اینا نوشته های خود منه . اینم وبلاگمه لابد دیگه !!! نه نه فراموشی نگرفتم ولی خوب زمان زیادی گذشته . تاریخ آخرین پستمو که نیگا کردم مربوط می شد به یه سال پیش .واسه همینه که در و دیوار اینجا رو خاک گرفته .
می خوام پرده هارو کنار بکشم پنجره هارو باز کنم . هوای تازه بیاد تو . نور بیاد ....ولی ازم نخواه که گردگیری کنم چون با این یه کار نیستم . اصلن دوس دارم خاک بشینه رو میز بعد من با انگشتم قلب بکشم ...
می خوام از کلی احساس خوب بگم ...که میشه ساده تجربش کرد .چشاتو ببند ... فقط واسه یه لحظه ...این لحظه مث یه رایحه س که حظ می کنم باهاش ...
سخت نگیر !!! وقتی میشه به این عالی ای حالشو برد چرا باید حرفای پر طمطراق بزنیم و بحث کنیم ؟
به خودت این اجازه رو بده که تجربش کنی ...
هیچ مکانی ارزش شتافتن و هیچ چیزی ارزش ناراحت شدن را ندارد ...
همین .
سلامممممممممم!!!!!!!!
در ذهن الهی مانع وجود ندارد.
ــ آیا روح شما تحت تاثیر دودلیها و تردیدها واقع می شود ؟ آیا در مسایل بی اهمیت هم همین حال را دارید ؟ آیا در ذهن خود فکری کاملن بی اساس و بیهوده که برای خودتان رنج آور باشد راه می دهید ؟ آیا این قبیل افکار گاهی پیش می آید یا همیشه ؟ آیا عواطف انسان هویت او را نشان می دهد ؟
ــ اگر انسان نبود خدا وجود داشت ؟ انسانهای ابتدایی پدراشونو خدای خانواده می دونستند . بعد از مردن پدر ، فرزند بزرگر خدایی می کرد . در اصل خدا قبلیه در خانه اش مدفون بود و اونو قادر مطلق می کرد . دو کولانژ هم یه سری نوشته داره تو همین زمینه . چند قرن بعد این خدا از خونه به خارج رفت و به صورت خدایان ۱۲ گانه ای در اومد که تو یونان و روم پرستش می کردند . بعدها این خدا از زمین به آسمون رفت و به صورت خدای نادیده در اومد . وجود اون از نظام کاینات و علل فاعلی و علل غایی ثابت شد . پس انسان هم سایه ای از خدا بود که چون وجود داشت خداوند هم وجود داشت .
ــ یک جورهایی این جهان در نفس خودش معقول نیست . رویارویی این دنیای غیر عقلایی با میل شدید بشر به وضوح و روشنی که تو اعماق وجودش بانگ انداخته ، همه چیز رو پوچ و بی معنی کرده . پوچی هم به انسان وابسته س هم به جهان . در حال حاضر هم تنها حلقه ی اتصالشونه . پوچی حاصل مقایسته س . اما در هیچ یک ار عناصر مورد مقایسته نیست ، زاده ی رویارویی اونهاست .